امروز ناخواسته بهش فکر کردم
به اینکه چقدر تلاش کردم
چقدر محدودیت ـام ُ دور زدم
اما بازم کافی نبود
کافی نبود!
این همه جنگ کافی نبود؟!
به خاطرِ خودم جنگیدم نه کسِ دیگه
اما... من داشتم خوب پیش میرفتم و... یهو...
نمیدونم چطور بگم
مثلِ دویدن با سرعتِ بالاست
که یهو بگن بسه!
و تو نتونی نگهش داری و چند مترِ دیگه بری و... یهو بمونی
وا بمونی :/
بهت بگن هرچی بدویی پیروز نمیشی
اونی که میخوام نمیشی
اینجا ایرانه!
لعنتی اینجا ایرانه...
من زیادی هم بودم
میفهمی؟!!!
من خیلی سعی کردم
و حالا... حالا نمیتونم با اطمینان بگم "ارزشش ُ داشت"
میدونید این چقدر سخته؟!
که تو کلی از خودت مایه بذاری اما براش کافی نباشه
و تو... اونقدر حسِ بازنده بودن کنی که نتونی بگی "ولش.. ارزشش ُ داشت"
که تمومِ مدت فکر میکردی اگه یه روز تموم شه حتماً به خودت میگی "ارزشش ُ داشت :)"
برا همینم با همه وجود تلاش کنی
همه یِ همه یِ همه یِ وجود!
اما بعد... خودش گند بزنه به همه یِ ارزشا
تو همه یِ امیدت به صداقتی باشه که جاریه بینتون
اما ته ِ ـش یه دنیا مجهولات برات بذاره که ذهن ِ ـت نتونه از پسِ حل ِ ـشون بربیاد
دل ِ ـت بخواد حال ِ ـت خوب باشه
به خودت بگی: "خب من یه دوره یِ خوب داشتم که تموم شد."
ولی اون همه بی احترامی و بی ارزشی یادت بیاد و به خودت بگی کدوم دوره یِ خوب انقد گند و گوه تموم میشه؟!
و حال ِ ـت به هم بخوره از خودت و زندگی ـت و عشق و رابطه و...
شاید اگه یه ذره بیشتر از اینا براش مهم بودم و یه ذره برام ارزش قائل بود و تفاوت َـم ُ باور میکرد انقدر احمقانه رفتار نمیکرد و میومد مثلِ آدم دردش ُ میگفت... حتی اگه بد بود.. اگه خیلی تلخ بود.. اما بهتر میتونستم کنار بیام
یک ماه و نیم گذشته و من دارم میسوزم
همه یِ وجودم هنوز گُر گرفته َـست و هرچی سعی میکنم خوب باشم اون تیکه داغی که رو سینمه خوب نمیشه
منِ لعنتی اهلِ رها کردنِ مسائل نیستم
من مسئله رو مثلِ آدم حل میکنم، نقطه میذارم، بعد پرونده رو میبندم و بایگانی میکنم.
مرحله یِ بسپر به زمان تازه از اینجا شروع میشه...
ولی اون عوضیایی که این ُ درک نمیکنن
که یهو می ـپرن مرحله یِ آخر
خیلی بی شعورن
خیـــلی...
دیگه هیچوقت این نقطه یِ تاریکِ قلبم روشن نمیشه
اون خوب ـترینی که فکر میکردم تلخ ـترین تجربه یِ زندگیم شد
مزخرف ـترین ِ ـش
و من... دیگه هیچوقت از تهِ دل اعتماد نمیکنم
تکیه نمیکنم
باور نمیکنم
حتی نمیبخشم!
مهربونی و محبتِ واقعی نمیکنم
من دیگه حتی نمیخوام صادق باشم
میفهمید این چقدر دردناک و بده؟!
کسی میفهمه اینو؟!!!
کی میفهمه چقدر میتونه سنگین باشه!
برا منی که همیشه تلاش کردم خوب باشم
مهربون باشم
ببخشم
عاشق شم
لبخند بزنم
و همه رو دوست داشته باشم
این حجم از ناباوری خیلی دردناکه
و هرچقدر بگن رهاش کن نمیتونم
من دیگه فریبایِ سابق نیستم
من شکستم
نقشه َـم شکست خورد
من میخواستم دنیا رو دور بزنم و بگم تو هرچقدر تاریک باشی من نمی بازم
من هرچقدر بدی ببینم بد نمیشم
اما باختم...
من باختم
نفسایِ آخره
برچسب:
نویسنده: بهنام رستمی