خرید بک لینک

من هیچ ـوقت به کسی "دوست ِ ـت دارم" نمی ـگفتم.. شاید مهربون میشدم باهاش.. شاید نگاش میکردم هی.. شاید لج ـبازی میکردم باهاش (این بیشتر.. این زیاد).. هرکاری میکردم که نگم "دوستت دارم".. باهاش یعنی با خانوادم.. باهاش یعنی با دوستام.. باهاش یعنی با اون پسرِ فامیلمون که دوتا چشمِ درشتِ مشکی داشت و مژه ـهاش از من بلندتر و ابروهاش از من پُرتر بود.. که هرچی توو چشایِ من نجابت بود، توو چشای اون شرارت.. هرچی توو چشایِ من خجالت بود، توو چشایِ اون تخسی.. که دوسم داشت و داره هنوز و تمایلی ندارم بهش دیگه.. تا اینکه از اون خوش َـم اومد.. اون یعنی معلمِ دومِ راهنمایی ـم!.. زن بودآ.. ولی شیرزنی بود.. خاص بود.. متفاوت بود.. خدااا بود اصن.. اون َـم از من خوش ِ ـش اومد ها.. کارِ خدا هیچ ـوقت یه عشقِ یک طرفه رو تجربه نکردم (حالا اگه مثلِ رفتنِ توو پاییز، اینم نندازه توو کاسه َـمون بگه: "بیا.. بیا بگیر این تجربه رو هم بکننن" :/).. کلِ سالِ دوم بهم میگفت: "دوستم داری".. سؤالی نمی ـگفت ها.. مطمئن میگفت.. میگفت: "فریبا تو من ُ دوست داری".. منم که تا اون موقع کسی ُ این ـطوری نمی ـخواستم، میگفتم: "نوچ، ندارم".. آخه مسخره بود عشق به هم جنس.. مدلِ لزی نه ها.. همون مدلِ صاف و ساده اما غیرِمعمولیِ خودمون.. ولی مسخره بود برام.. مضحک بود.. با این حال چشام دستِ من نبود کاراشون.. چشام داد میزدن: "خعلی خدایی خانوم".. "عاشقتم".. دوست ـام می ـگفتن معلم ِ ـمونه ها.. چرا انقدر رک بهش میگی "نه".. شوخی میکنه خب.. ولی شوخی نمی ـکرد.. من میدونستم و خودش.. من میدونستم و... خودش!.. اون چشام ُ میخوند.. بعدِ بابام اون اولین کسی بود که پا شد اومد نشست وسطِ چشمام و خوندِشون.. حسابی خوندِشون.. خلاصه که یه ساله تموم گفت: "دوسم داری".. و شنید: "نه خانم".. تا این ـکه.......... رفت دستِ یه دخترِ دیگه رو گرفت گذاشت کنارش!.. بعله.. عاشق زیاد داشت.. معلم دوم راهنمایی ـم یه زنِ دیوونه بود.. به دختره نگاه می ـکرد.. دست ِ ـش ُ می ـگرفت.. نازش ُ می ـخرید.. دختره هم مغرووور.. معلمِ ما عاشقِ مغرورا میشد خب (ینی منم مغرور؟ بله خب.. یَلی بودم برا خودم! :))).. نگا به حالام نکنید که عینِ شیرِ پیر میمونم :| هاها).. خلاصه هی ازش داستان در می اومد.. هی میشنیدم و میدیدم با اون دختره بگو بخنده.. اون دختره نزدیکشه.. بویِ عطرش ُ حس میکنه.. یادم می ـاومد سرش ُ آورد توو مقنعه َـم گفت: "عطرت چیه؟" گفتم: "نمیدونم".. گفت: "آدم اسمِ عطری که استفاده میکنه رو باس بلد باشه".. نپرسیدم چرا.. ناراحت شده بودم که بلد نیستم اسم ُ.. حس کرده بودم "باید"ـی که اون میگه درسته.. رفتم اسم ِ ـش ُ خوندم و حفظ کردم و یه روز یهو بهش گفتم: "راستی! اسمِ ادکلن َـم Operaـست".. (بماند که دیگه فقط روزایی که اون بود ازش استفاده میکردم و نگران بودم تموم شه و هرچی میگشتم مدلِ اون ُ پیدا نمیکردم و آخرم روزِ معلم بهش یه ادکلنِ دیگه هدیه دادم که اصل نبود.. ولی من این چیزا رو بلد نبودم اون موقع) گفت: "عه؟ پس رفتی نگاه کردی".. نفهمیدم یعنی "عه! پس حواست بهمه.. پس اهمیت میدی".. گفتم: "آره".. حالا دست توو دستِ اون عطر بو می ـکشید ینی؟.. کارایی که ما هیچ ـوقت جرأت نداشتیم با معلمامون بکنیم، اون انجام میداد.. اون سُنَت و تابو شکن بود.. و من عجیب جذبِ این اخلاق ِ ـش بودم.. و جذبِ خیلی اخلاقایِ دیگه َـش.. سیاست ـاش.. بازی دادن ـاش.. بازی کردناش.. حسودی کردناش.. حرص در آوردنا و در مقابل حرص خوردناش.. فقط خوشگل نبود!.. که مطمئنم اگه بود، دل ـفریب ـترین میشد.. آنچه خوبان همه دارند، اون یکجا داشت.. خلاصه دستِ دختره رو گرفته بود دیه.. گرفته بود ول نمی ـکرد.. یه خودم گفتم: "یه حرکت بزن خره.. از دست رفت ها.. شاید جدی جدی اون ُ دوست داره دیگه!".. این شد که یه شارژِ دو تومنی خریدم و sms دادم بهش... حفظ کرده بودم شماره َـش ُ.. وقتی برا هم ـکلاسی ـم نوشته بود، نگاه کرده بودم یه لحظه و با یه خجالتِ شیطنت ـگونه ای گفته بودم: "من حفظ ِ ـش کردم".. منتظرِ عکس العمل ِ ـش بودم.. ولی یا متوجه نشد.. یا همون لبخنده رو با من بود.. راستی چندتا از لبخندایِ یار با ماست جداً؟.. راستی واقعاً چندتا از "اگر با من نبودش هیچ میلی / چرا جامِ مرا بشکست لیلی"ـامون درسته و لیلی واقعاً قصدِ شکستنِ جامِ ما رو داشته؟.. خلاصه پیام دادم بهش.. میدونین بهم چی گفت نالوطی؟! میدونین؟.. یادم نی پیامِ من چی بود یا سرِ پیامِ اول بود یا بعدتر که این ُ گفت.. ولی گفت... گفت و موند توو ذهنم لعنتی.. حک شد و پاک نشد لعنتی.. گفت: "سعی کن همیشه خلافِ جریانِ آب شنا کنی، وگرنه ماهیِ مُرده هم میتونه با جریانِ آب شنا کنه".. ته ِ ـشم نوشت: "خوشحالم که بالاخره داری خلافِ جریانِ آب شنا میکنی فریبا".. آقا اون پیام وجودِ ما رو لرزوند.. وجودِ ما رو گداخت.. اسم ِ ـمون ُ آورده بود توو پیام.. میدونید من از اسم َـم متنفر بودم؟ میدونید وقتی اون بهم گفت: "فریبا... چه اسمِ قشنگی، اولِ اسمِ من َـم ف داره".. من در لحظه عاشقِ اسم َـم شدم؟ و هنوووزم عاشقشم شدییید!.. میدونید اینا رو؟.. نه خب نمیدونید.. خودم میدونم فقط.. که حرفِ عاشقانه از هرکی باشه تأثیرِ عاشقانه داره.. تازه یادمه گفت: "فریبا... یعنی فریبنده".. گفتم: "نه، یعنی زیبا".. عمه جونم گفته بود خب.. تقصیرِ من چیه؟.. اونم گفت: "نخیر.. فریبا از فریب میاد که یعنی فریب دهنده".. بعداً که چندتا کتاب معنیِ اسم ُ گشتم دیدم بعضی جاها نوشته که: "فریبا یعنی کسی که زیباییِ فریبنده ای داره".. از شدتِ زیبایی فریب میده آدم ُ یعنی.. که حرفِ اون و عمه جونم جفت ِ ـش درست بوده یعنی.. که من زیبام.. که فریب میدم.. که فریبام.. که عاشقِ اسم َـم شدم و این عشق پایدار موند.. خلاصه خانوم جون گفته بود "خلافِ جریان شنا کردن یعنی زنده بودن".. ما هم که عاشقِ زنده بودن و زندگی کردن و این حرفا... خلافِ جریان موندیم دیگه.. هرچی هم میکِشیم از همین شنایِ خلافِ جریانِ لعنتی ـه دیگه.. تن ِ ـمون عادت کرده.. خلاصه ما یه جورِ غیرِ مستقیم، مستقیمی به یارو معلمه گفتیم "ما خاطرت ُ میخوایم خانوم جون.. خطرت َـم میخوایم".. اونم دریافت کرد پیغام ُ.. اومد دست ِ ـمون ُ گرفت.. بغلمون کرد باهامون عکسِ دوتایی انداخت (ما میدونستیم با همه اینجوره ها.. همه که نه! اون.. اون دختره و دوستاش.. ولی بازم حواسمون بود ما اولی بودیم، خودمون نخواستیم.. الکی هم این توهم ُ زدیم که مهم ـترینیم.. که اشتباهمون همونجا بود دیه!.. همونجا که حق دادیم وقتی نیستیم یکی دیگه رو بخواد.. که نشون دادیم ایجادِ رقابت یکی از راه ـهایِ کشفِ حقیقته!.. که نگفتیم کسی که دستِ یکی رو داره و دستِ ما رو هم میگیره خائنِ دو جانبه َـس.. ما فقط فکر کردیم مهمیم و به خودمون نگفتیم آخه پدرت خوب.. مادرت خوب.. مهم بودی ول ِ ـت میکرد میرف با یکی دیگه؟.. مهم بودی اون یکی رو ول نکرده میومد پیشِ تو؟.. مگه اون ول ِ ـش کنه بره!.. وگرنه خودش که ول نمیکنه که.. هم خدا هم خرمایِ واااضح.. ما این غلط ُ کردیم و آموزشِ خلافِ اصولِ اخلاقی دادیم.. همه َـشم از ترس!.. ترسِ از دست دادن.. ما نمیدونیم این از دست دادنِ لعنتی چی داره که هی ازش میترسیم!.. از دست دادنه دیه.. یه چیزِ مشترک بینِ شما و اونی که داشتین ِ ـش و داشت ِ ـتون (یا آرزو داشتین داشته باشین هم ُ)، ولی قراره نداشته باشین ِ ـش، نداشته باشدتون).. خلاصه خانوم به پیامایِ منظور دارش ادامه داد.. ما هم هی کیف کردیم.. هی کیف.. هروقت عشقمون میکِشید یه شارژِ دوتومنی و پیام دادن بهش تا ته کِشیدنِ شارژ و شب بخیر.. که چه خیری میشد اون شبِ sms بازی با جانانه.. اس ام اسایِ منظوردارِ غیرمستقیم.. مثلِ یه بازیِ جذاب و معمایی و سرگرم کننده.. که هی پیام بدی و بده و فکر کنی چی گفته و منظورش چی بوده و جواب بسازی براش غیرِ مستقیم اما بامنظور (یه چی شبیهِ پستایِ لاینِ بنده خدا و عکس پروفایلایِ تلگراممون 6/7 سال بعد).. ولی خب.. دختره رو یادمون نره.. که اونم اسم ِ ـش با "ف" شروع میشد.. بعله ف حرفِ تأثیر گذاری بوده توو زندگیِ ما که دل نمی ـکَنیم ازش.. یه مثلثِ ف دار بودیم ما... بدم میومد ازش.. اون دختر که دخترِ خیلی خوب و مظلومی هم بود اتفاقاً، اولین رقیبِ عشقیِ من بود.. اولین کسی که نشناخته بیزار بودم ازش.. باهوش بود اما خنگ به نظرم.. بدم میومد ازش.. بدم میومد و تازه چندساله از بد اومدنم دست کشیدم.. همون موقع که شنیدم ازدواج کرده.. که صاحاب داره دل ِ ـش.. که کم محلی داره میکنه به خانومِ عشق.. که زندگی ـش جدی شده.. خلاصه زندگی ادامه داشت و ما یه جورایی هم ُ به دست آوردیم.. یعنی من دستِ دلم ُ رو کردم براش.. که به دست اومد و به دست ِ ـش رفتم.. حالا وقتِ کم شدنِ جذابیت بود.. وقتی اون مطمئن بود دوست ِ ـش دارم.. من َـم میدونستم دوستم داره اما به وضوح میدیدم به اون ف نزدیک ـتره و میسوختم.. شاید درونِ ـش من ُ بیشتر می ـخواست.. آخه من شبیه ـتر بودم بهش.. جهان بینی رو میگم ها.. جهان ُ مثلِ هم میدیدیم.. اون باعث شد عاشقِ زبانِ انگلیسی شم و وقتی دیگه نبود سمتِ زبان نگاه َـم نندازم.. آخه هر معلمی رو با اون مقایسه میکردم و ارضا نمیشدم.. نمیتونستم بپذیرم جایگزینی براش.. اونا هرچی که بودن، باتجربه ـتر، تحصیل کرده ـتر، بهتر حتی شاید!.. باز برا من چیزی نبودن.. کسی نبودن.. من اون ُ میخواستم.. اون بلدترین بود.. واسه همین زبانِ من ضعیف شد و موند.. اون خاص و فوق العاده بود.. و من ُ از خودم بیرون کشید.. اون جهانِ درونِ من ُ کاوید.. کشف کرد.. درک کرد.. لذت برد.. و به منم لذت بردن یاد داد.. اون اولین کسی بود که تفاوتِ من ُ درک کرد و مثلِ یه ضعف بهش نگاه نکرد.. بلکه مثلِ قدرت نگاش کرد.. و بهم گفت: "تو برتری.. همیشه متفاوت بودن به معنیِ بد بودن نیست".. و من این ُ پذیرفتم. اون بهم گفت تاریخ بخونم.. یادم داد از اصولِ اولیه َـت که بیای بیرون چشم اندازِ دنیا چقدر وسیع و گسترده ـتره.. یادم داد متعصب نباشم.. اون موقع من 13 سالم بود و اون شاید 26/7.. آخه هیچ ـوقت سن ِ ـش ُ بهم نگفت.. اسم ِ ـش َـم به زور گفت!.. و من اون ُ مثلِ یه راز توو دل َـم نگه داشتم.. با این ـکه همه فهمیده بودن ِ ـش و جار میزدن ِ ـش، من اون ُ هنوز راز میدونستم.. وقتی از اون مدرسه رفتیم اون موند.. ما بازم گاهی سر میزدیم بهش.. ف هم سر میزد.. ف رو دوست نداشتم.. همه بهش میگفتن "هوویِ فریبا".. وقتی شنیدم ازدواج کرده گفتم خانم معلم چی کار میکنه!.. چطور تونست!.. اون حتماً خیلی دلخور میشه که عزیزش قبل از کسبِ موفقیتِ خاصی تووو زندگی ـش تن به ازدواج و نصف کردنِ زندگی ـش با یکی دیگه داده.. و وقتی شنیدم دیگه درس نمیخونه، مطمئن شدم قلبِ خانومِ معلمِ زبان شکسته.. اون یه زنِ مجرد بود که کلی عشق و حال کرده بود.. چیزمیز یاد گرفته بود و مسافرت رفته بود.. کلی آدم دیده بود و کلی دوست داشت.. با این ـکه خواهرِ کوچیک ِ ـش نامزد کرده بود اون مجرد بود.. و من میدیدم که چقدر مجرد خوشگل ـتره.. البته چندوقت بعد اونم ازدواج کرد.. توو اتوبوس دیدم ِ ـش.. لابد ماشین ِ ـش دستِ شوهرش بود.. گفت: "فلانی با کی ازدواج کرد؟".. گفتم: "با یه فلان جایی".. گفت: "همونی که بدت میاد سرت میاد.. مثلِ من شده!.. من نمیخواستم با فلان جایی ازدواج کنم دقیقاً با فلان جایی ازدواج کردم!".. نگاش کردم.. نگاه نه ها.. زُل!.. این کسی بود که به من قوی و جنگنده و به دست آورنده یِ هرچه اراده کنی ُ القا میکرد؟.. حالا شوهرش ترسی بود که سرش اومده بود فقط؟.. در این حد مرعوبِ سرنوشت؟!.. این خانومِ خوشبختِ چند سال پیش نبود.. این چشماش برق نمیزد.. به خودم گفتم که چی؟.. این همه تلاش کنی.. حرفِ مردُم ُ به جون بخری.. خشمِ خانواده رو.. از هزارتا عاشق رد شی و گذر کنی.. ته ِ ـش ازدواج کنی که برقِ چشمات ُ توو برقِ حلقه گم کنی؟.. اصلاً حلقه یعنی بردگی!.. من ازدواج َـم بکنم حلقه رو ازش حذف میکنم (این حرفِ امروزمه.. دوازدهِ آذرِ 95.. تا یه ساعت قبل عاشقِ حلقه بودم و یه ساعت بعدم َـم خدا میدونه).. بگم حالا بقیه رو.. خلاصه تهِ ماجرایِ خانوم معلم این شد.. کسی که فکر میکردم رسالت ِ ـش اکتشافِ من توو این شهرکِ دور افتاده بوده.. کسی که اولین عشقِ خارج از خانواده َـم بود.. و کلی درس بهم داد که اگه یادم مونده بود شاید الان وضعِ بهتری داشتم.. همیشه به خودم میگفتم: "منم یه زنی میشم مثلِ اون!.. ولی مدلِ خودم!.. قوی.. زیبا.. با پرستیژ.. فهمیده.. دنیا دیده.. آروم.. روشن ـفکر (نه به معنایِ جا افتاده یِ آلوده یِ مسخره یِ حالاش).. روشن ـگر!.. از همه مهم ـتر "روشن ـگر"... من مثلِ خانوم معلم کم دیدم.. خیلی کم.. وقتی فیلمِ "لبخندِ مونالیزا" رو دیدم یادش افتادم.. اون ـجا بود که به لیستِ مثلِ اون اما فراتر از اون شدن یه "معلم شدن" که اون وقتا اصلاً نمی ـخواستم ِ ـش هم اضافه کردم.. بهترین راهِ روشن ـگری معلمی ـه!.. خب... باز از اصلِ ماجرا دور شدم.. خلاصه مثلِ خانوم معلم کم دیدم و درواقع اصلاً ندیدم.. تا اینکه [اون] اومد... اونی که انگار مذکرِ خانوم معلم بود.. حدوداً هم سن و سالِ حالایِ خانوم معلم.. مثلِ اون بود همه چی ـش.. جهان بینیِ همون زن که به منم انتقال ِ ـش داده بود ُ داشت، اما مردونه َـش.. رفتارِ اون ُ داشت باهام اما جدی ـتر.. چمیدونم.. برا یه لحظه به خودم گفتم شاید افسانه یِ نیمه یِ گم شده حقیقت داره.. مگه نمیگفتی اگه خانوم معلم مرد بود من روانی ـش میشدم!.. بیا این َـم ورژنِ مردش!.. هرچند قبلِ تو بخشیده شده به کسی.. اما اون غلط بوده.. اون اشتباهی بوده.. لنگِ این کفش تویی.. تو!.. اون دومین آدمِ فوقِ خوب و خاصی بود که به خودم گفتم: "هی! فریب! این لعنتی اینجا... توو این شهرکِ وامونده چی ـکار میکنه؟!.. اومده تو رو یادِ خودت بندازه بااااز؟.. اومده بعدِ اون همه سال روح بده بهت؟.. اومده چی ـکار!.. چندبار به خودم سیلی زدم که بیدار شم.. که بگم خوابه.. بگم این اون نیست.. اونی که بتونه چشام ُ گویا کنه.. اونی که دستم ُ بگیره بلرزم.. اونی که قلب َـم ُ عریون عریون ببینه.. بگیره بغل ِ ـش ترسام ُ.. چشمام ُ ببوسه بگه "به من تکیه کن.. به من اعتماد کن.. میریم از اینجا".. که حتی یادش نیاد این حرف ِ ـش ُ الان.. که ندونه با من چی کار کرده.. یا برا من چی بوده.. که من از ماجرایِ معلمم یاد گرفته بودم زودتر خلافِ جریان شنا کن و بگو حرفِ دل ِ ـت ُ.. بگو تا دستِ یکی دیگه رو نگرفته بیاره جلو روت نازش ُ بخره.. که گفتم و... گفتم و چی شد؟.. دست َـم ُ گرفت و ول کرد.. دستام ُ گرفت و شکلِ ـشون ُ بلد شد.. چم و خمِ وجودم ُ بلد شد.. ول کرد.. یاد گرفت من ُ، و ول کرد.. کشف کرد کشید بیرون من ُ.. یادم انداخت چقدر فریبام و بعد ول کرد.. ول نکرد.. پرت کرد! من ُ از بالاترین طبقه.. بالاترین نقطه پرت کرد پایین که کلاً پودر شم.. و از نو ساخته شه یه فریبایی که نه شبیهِ فریبایِ خانوم معلمه.. نه شبیهِ فریبایِ اون.. یه فریبایی که نه میگه دوستت دارم.. نه نمیگه دوستت دارم.. دکمه یِ دوست داشتن ُ میکَنه میندازه دور.. مثلِ بچه ای که بازی با یه اسباب بازی ای رو بلد نیست و خراب ِ ـش میکنه.. راست ِ ـش این بازی بلد شدنی نی.. که اگه باشه هم برا من اصلاً جذاب نی.. اصلاً... من چیزایِ دیگه ای که یاد گرفته بودم ُ یادم رفته بود.. یادم رفته بود کسی که دستِ یکی دیگه توو دستاشه و میخواد دستِ تو رو هم بگیره در حالی که دستِ اون ُ رها نکرده، کارش عیب داره.. یه جاش می ـلنگه.. کسی که ازت اقرار میگیره سرد میشه بعدش.. کسی که مَرده یه مخلوطیه از سکس و هوس.. کسی که جهان بینیِ خوبی داره و جهان دیده و آدم دیده َـس بازی هم بلده.. چون آدم زیاد بلده.. اون َـم مثلِ خانم معلم تو رو واسه خودش و خودش ُ واسه همه میخواد.. که در واقع این ینی هیچ کس!.. اون خودش ُ واسه هیچ کس نمیخواد.. حالا نمیدونم اونم مثلِ خانوم معلم حلقه یِ کسی رو باز میندازه دست ِ ـش برقِ چشماش بره یا نه.. ولی میدونین خانوم معلم الان یه ساله به خواهرم میگه: "شماره یِ فریبا رو بده بهم".. و من هنوز شماره َـش ُ حفظم و سیو هم دارم اما نگاه ِ ـشم نمیکنم؟!

زندگی بازی زیاد داره.. من از این شهرکِ دور افتاده میرم.. میرم و یه جایی خارج از این جایِ نفرینی آدمایی رو میبینم که جهان بینی ـشون مثلِ من باشه.. اما هرگز فریب ِ ـشون نمیدم!.. من فریبایی ـاَم که هرچی فریبه رو خط میزنه.. من یه فریبایِ خاص َـم که دنیا رو تغییر نمیده.. اما دنیایِ آدما رو تغییر میده.. حتی شده یه نفر ُ!.. نه اینکه بخوام دنیاشون ُُ شکلِ خودم کنم، نه! کمک میکنم دنیاشون ُُ کشف کنن.. این شاید رسالتِ من باشه!
اونایی که برام بزرگ بودن نموندن بزرگم کنن.. خودم بزرگ میشم.. خودم!


بچسبـد بـہ : دورها

برچسب: نویسنده: بهنام رستمی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 0:36

صفحه بندی