همینطوری از
صبح دارم فکر میکنم چرا باید
یکی بیاید و عاشقِ
من بشود؟!
مگر من چی دارم؟
هیچ!
نه بلدم برقصم
نه هزارجور لباس میپوشم
نه آرایش میکنم که قشنگ باشم
نه ناز دارم
نه عشوه
حالا هرچقدر هم پریسا و آمنه و بقیه بگویند دارم!
به نظرِ خودم که
ندارم :|
نه پدرِ پولدار دارم
نه هزار و یک جور تفریح و شادی دارم
نه عکس ـهایِ خفن میگیرم و تمامِ لطافتِ دخترانه ـاَم را در لباس ـهایِ رنگی ـاَم می ریزم و با مویِ پریشان میگذارم اینستاگرام
من با یک مانتو و شالِ مشکی و کیفِ سه/چهار ساله ـاَم پنج سال دوام می آورم
وقتی خوشحالم یادم می ـرود عکس بگیرم
وقتی غمگینم غم ِ چشم ـهام ناز ندارد
گریه ـهایِ وحشتناک دارد و دستمال ـهایِ مچاله و بغض ـهایِ بی امان...
یک دختر با موهایِ کوتاهِ کم پشت و لب ـهایِ همیشه ترک خورده و دندان ـهایی که هیچی ـش به مروارید نرفته
یک دختر با چشم ـهایِ گودافتاده که هرگز بلد نیستند مژه ـهایِ بلندش را جوری تکان بدهند که هزار مرد بمیرند برایِ نازِ نگاه َـش
یک دختر با ناخن ـهایِ همیشه کوتاهِ شکسته که لاک زدن را از یاد برده
یک دختر که گاهی حوصله ندارد زیرِ ابروهاش را بردارد
که فکر نمیکند هرگز نباید مویِ زاید داشت
که خوراکی ـهایِ خاص نمی ـخورد
کافه ـهایِ دنج نمی ـرود
یک دختر که تنها جایی که آرام َـش میکند کتاب ـفروشی ها هستند
که آنقدر فکر و دغدغه دارد که پشتِ هر خنده ـاَش هم یک دنیا تفکر است
که حتی وقتی شاد است شاد به نظر نمی ـرسد
که با خوردنِ بستنی و دیدنِ عروسک و لباسِ بچه و خریدهایِ ساده هم ذوق میکند
اما حتی بلد نیست ذوق َـش را نشان بدهد
دختری که فقط
واژه دارد و
نوشتن و بی آن ـکه غم را زیادی بزرگ کند بر تاری از موهاش برف نشسته
دختری که در بیست سالگی بیست بار مُرده و باز هم می ـتواند دیوانگی کند
یاد نگرفته مراقبِ خودش باشد
قرص ویتامین بخورد
لباس گرم بپوشد
و در یک شبِ سردِ
آذری به خاطرِ مردِ محبوب َـش ساعت ـها تویِ خیابان منتظرِ کتابفروشی که رمانِ قدیمیِ موردِ علاقه ـاَش را دارد قدم نزند در حالی که همزمان دارد او را مجاب به آمدن می ـکند.. تا تنها دقایقی را باهاش بگذراند
آرزویش به کوچکی و سادگیِ
لبخندِآدم ـهایِ زندگی ـاَش نباشد
فکرِ خودش باشد
دختری که برایِ ساده ـترین حق َـش سخت می ـجنگد
که دوست دارد زندگی کند
دوست دارد بدود
برسد
و هیچ ـوقت این
دوست داشتنِ عمیقِ زندگی را به شادی ـهایِ سطحی نمی ـفروشد
که برایِ خودش حقِ
تفکر و
اندیشه و
انتخاب قائل است
که هزار راه برایِ زندگی بلد است که هرگز موقعیتِ امتحان َـش را نداشته اما همچنان امیدوار است
دختری که نیمی از رؤیاهاش را جار می ـزند و نیمی را در پشتِ ذهن َـش مخفی دارد
دختری که نمی ـترسد
از امتحان کردن
از تجربه کردن
از باختن
از افتادن
از برخواستن
با دیدنِ سوسک و موش و مارمولک جیغ نمی ـزند
و هیچ ـوقت نمی ـگوید "برام فلان چیز ُ میخری؟"
که یاد گرفته از حمایتِ دیگری لبخند بزند، کیف کند
اما بی حمایت هم محکم بماند
قوی بماند
آخر چرا باید کسی عاشقِ من بشود؟
که برام چه کار کند؟
یک دنیا عشق بگیرد و چه؟
با لبخندهایِ آرام َـم چه کار کند؟
با هزارتا چیز بلد
نبودنم! و هزارتا چیزی که
نباید، یاد داشتنم
با منی که همیشه تلاش میکند و از شکست و تسلیم بیزار است
اما اگر کنار بکشد...
اگر کنار بکشد میمیرد و می ـرود
دختری که نمی ـشود گول َـش زد
فریب َـش داد
که آنقدر
رک و
صادق است که وقتی داری براش تظاهر میکنی
حالت تهوع میگیرد
که هیچ سیاستی پشتِ هیچ حرکت َـش نیست
دختری مثلِ من را چرا باید عاشق شد؟
منی که هرگز متنفر نمی ـشود
نفرین نمیکند
فریاد میزند
اما کوتاه نمی آید
نمی آید
دختری که اندیشه یِ خودش را قبول دارد
که به قدرتِ شناخت، تصمیم و نظرش
اعتماد دارد
آنقدر که بتواند خیلی مطمئن بگوید "فلان چیز غلط است"
اما می تواند وقتی به غلط اصرار داری ساکت بماند و نگاه کند
دختری که همیشه می ـجنگد شاید خسته باشد
شاید زود پیـر بشود
اما
ماندگار است
مطمئن است
قابلِ تکیه است
جا زدن بلد نیست
و خب... چرا باید عاشقِ من شد؟
وقتی هزار دخترِ خنگِ خوشحالِ پولدارِ خوش گذران که هیچ فکر و خیالِ خاصی ندارند و به هیچ چیز آن ـقدر فکر نمی ـکنند که غرق َـش بشوند، وجود دارد
هزار دختر که به سادگی
چَشم می ـگویند، تسلیم می ـشوند، یا التماس می ـکنند
دختری مثلِ من که برایِ خودش حق قائل است، چه جایی در قلبِ مردهایی دارد که می ـخواهند راحت باشند و ساده و بی خیال؟
که حوصله یِ بحث هایِ جدی ندارند.. که حوصله یِ فکر کردن ندارند.. که پیچیدگی نمی ـخواهند
دخترِ سخت پیچیده اما ساده ای مثلِ من
قابلِ عاشق شدن نـیست زیرا هیچ دروغی به دل َـش نمی ـنشیند
و در همه یِ مسائل و مراحلِ زندگی ـاَش ثابت قدم و محکم است
دختری مثلِ من می ـتواند بهترین دوست باشد.. اما عشق؟
هرگز!
چون مردهایِ کمی وجود دارند که واقعاً عاشق بشوند.. بی توجه به هیـــچ!
و من... من می ـتوانم عشق را تشخیص بدهم، از هوس ـهایِ پُر رنگ و لعاب!
و امان از عاشقی ـاَم.. آنقدر می ـخواهم که خداوند بنده یِ با ایمان َـش را... و حتی وقتی طرف َـم
ایمان نداشته باشد هم دست
نمی ـکِشم!
اما... اما بُریدن بلدم.. خالی شدن هم...
هرچند دیـر.. هرچند دووور...
دختری مثلِ من را هیچ کس عاشق نخواهد شد
ترسناک است این دیوانگی در من
هراس دارد این ماندگاری در این روزگاران
هراس...
بچسبـد بـہ : نظـری ـجـات
برچسب:
نویسنده: بهنام رستمی
تاريخ: جمعه
23 تير
1396 ساعت: 0:36